با ماجرايي كه توي شهريور ماه پيش اومد يه چيزي مثل خوره داره وجودمو ميخوره. احساس ميكنم بايد بتونم آسيبي كه به تربچه وارد شده رو يه جوري براش جبران كنم. يجوري التيامش بدم و ثابت كنم كه اون اشتباه از طرف اون نبوده و مقصر كس ديگه اي بوده.
داشتن يه برادرزادهي پرماجرا توي خونه ، خالي از لطف نيست اما گاهي رفتارهايي رو از خودش بروز ميده كه قلبمو چنگ ميزنه و نگرانم ميكنه. دايم به اين فكر ميكنم كه اين پسربچه هيچ گناهي نداشته و داره به پاي بي مسئوليتي پدر و مادرش ميسوزه. اين توداري و حرف نزدنش بيشتر نگرانم ميكنه. همش فكر ميكنم اي كاش اهل حرف زدن بود، اهل گله كردن ، اهل گريه كردن. اونوقت لااقل ميتونستم بفهمم توي دلش چي ميگذره اما حالا مدام بايد حدس بزنم و چه بسا ناراحتيهايي كه داشته و ما متوجهش نشديم واز دستمون در رفته.
خداي خوبم تو ميدوني كه من چقدر دوسش دارم و چقدر در برابرش احساس مسئوليت ميكنم. ازت ميخوام منيت، غرور، خامي ، بي حوصلگي ... نميدونم هر چيزي رو كه باعث ميشه من ازش غافل بشم رو ازم بگيري و به جاش قلبم رو پر از عشق بكني . من ميخوام بتونم نقش مفيد و موثري توي زندگي برادرزادهي عزيزم داشته باشم. ازت خواهش ميكنم شرايطش رو برام فراهم كن و اونو توي آغوشت بگير تا از گزند غصه و غم در امان باشه. لطفا جاي خالي يه پدر و مادر دلسوز و وظيفه شناس رو با سوپرايزهاي بزرگ و بي نظيرت براش پركن .
برچسب:
نویسنده: آوا کریمیپور