شايد آن وقتها كه مدام اين در و آن در ميزدم و انواع واقسام كلاسها و دوره هاي خودشناسي و عرفان را زير و رو ميكردم نگرانيهاي بابا براي دختر تكدانه اش آنچنان هم بيراه نبود. امروز من به هيچ چيزي در اين دنيا تعصب ندارم. از نظر بابا اين خطرناك است. آدمي كه به دين و مذهبش تعصب نداشته باشد رو به انحراف است و به درد جرز لاي ديوار هم نميخورد.
اما راستش ، در هيچكدام از كلاسها هيچ صحبتي از دين و مذهب نبود. هيچ كجا كاري به اعتقادات ما نداشتند. فقط و فقط ياد ميگرفتي كه با باورهاي چندين و چند ساله ات ور بروي و دليلشان را براي خودت پيدا كني. نه براي كسي . تاكيد ميكنم فقط براي خودت. چون دين خودت بود و اعتقادات خودت و تعصبات خودت و به هيچ مربي و راهنما و كس ديگري هم ارتباط پيدا نميكرد. فقط توي كلاسها شهامت فكر كردن روي باورهايت را پيدا ميكردي. شهامت روبرو شدن با بينهايت سوال بي پاسخي كه با بي تفاوتي از كنارشان عبور كرده بودي. و باورهاي مذهبي تو تنها يكي از آن همه باوري بود كه با خود حمل ميكردي.
اما من امروز سبكم . وقتي بار تعصبات بي دليلت را زمين ميگذاري حس خوبي از رهايي سراغت مي آيد البته اگر بتواني در برابر نگرانيهاي پدرت و گاها جامعه مقاومت كني و آن ها را نخوري.
امروز به اين جمله گلي عزيز ايمان پيدا كرده ام كه براي آباد شدن بايد رنج خرابات را به جان خريد. بايد اجازه اش را بدهي تا همه بنا را بكوبند و از نو بسازند.
خداي خوبم من نگران هيچ چيز نيستم. خودت وعده دادي كه ما دقيقا به آنچه اشتياقمان است مي رسيم و من جز لمس تو اشتياقي ديگر در دلم نبود و جز اين نخواسته بودم.
من به وعده تو و به اجابت دعايي كه پيش از حركت كردم ايمان دارم.
برچسب:
نویسنده: آوا کریمیپور